تبليغاتX
خاطره

خاطره

 

حالا باید نشسه باشی توی کنج اتاق . یه سیگار گوشه لبت . از بالا عینک نیگا کنی به زندگی و دود توی حلقت رو بدی به سمتش. نشسی دنبال یه سوژه ای . اونچه که توی تموم زندگیت دنبالش بودی. سوژه سوژه و دوباره سوژه . آی چه آدمی .  که هیچ وقت دلش نمی خواد این سوژه هایی رو که کار کرده چاپ کنه .

منم نشسم یه گوشه توی کنج هال. چراغارو خاموش کردم و شمع روشن کردم . موزیک ملایم هم داره پخش میشه . هوای بیرون سرده ولی من دو سه گیلاس زدم گرم گرمم.

رفتم بودم خره شاتیک . چه خر تو خریه . البته چند بار رفتم ولی دیروز که یکشنبه بودم رفتم و عجب مست بازاریه . برگشتم رفتم پارک مادر بزرگ و اونور هم کلیسا و بعد اومدم سمت هتل "اسلابونیچ" . می خواسم امروز مسیر مسیر تو باشه و جاهایی که رفته بودی. جلو هتل چند دقیقه ایستادم و بعد رفتم کنار رودخونه همونجوری که گفته بودی مثل همیشه پر بود از بطری های خالی.ولی چه عظمتی داره این رودخونه "دنیو" و چه روح قشنگی داره. این درختای اطراف. این صافی رودخونه . حرکت کشتی ها و ..... ولی شما که بودین تابستون بوده و خیلی چسبیده.

خوبه خوبه همه چی آرومه . درسا بدک نیستن. فعلاً زبان می خونم .به قول اینا فعلا " پاکا" تا بعد....

 

کیف- ۲۲ نوامبر

توی خونه - دم دمای صبح

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 2:20  توسط مهتاب  | 

 

چقدر شب هایم با  تو زیبا می شود

=======================================================

 اینجا آفتابی است . بندری سرشار از زندگی و زیبایی . بندرگاهی مملو از کشتی و قایق و ملوان.

شب های سرشار از نور و قهقهه های مستانه . شوخی های رکیک و بارهای شلوغ .  بیرون هوای

شرجی و صدای موج که به ساحل و اسکله بر می خورد.

کسی که آنطرفتر با دوست دخترش آواز می خواند و گیتار می زند .

یه سیگار روشن می کنم و چه حالی می ده این سیگار توی این هوای مرطوب . می رم نزدیک نرده ها و خم می شم روی دریا . کف های موج سفید سفید هستند. حلقه ی دودی رو می فرستم هوا . سرم گیج میره . خیلی سبک هستم . دوست دارم اینجا تا صبح بشینم و به آسمون و دریا نگاه کنم و به تو فکر کنم . فرداشب که اومدم اینجا حتما بهت زنگ می زنم .

 

مارسی .۱۷ اوت ۲۰۱۰

ساعت ۲ صبح

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 2:5  توسط مهتاب  | 

یکشنبه ۲/۳/۸۹

 

زندگی قصه ای ساده دارد

مثل شب ، مثل من ، مثل مهتاب

روی لب می نشیند چو بوسه

در کویری پر از مرگ و پر آّب

 

چشمه هایی که می جوشد از من

عشوه هایی که سر میزد از تو

لای لایی بیداری از من

خواب های پر از قصه از تو

 

روی لب های من بی قراری

روی دستان تو پر ز بوسه

انتظاری که باز آید از دور

کاروانی ز  تو ، پر ز بوسه

 

* این شعر را دوستی برای دوستی دیگر سروده بود . چیزی نزدیک به بیست سال پیش . و سال ها چه زود می گذرند و همیشه     می گوییم انگار همین دیروز بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 15:26  توسط مهتاب  | 

شانه هایم می لرزد

حس غریبی که بی تو نداشتم

و آرامشی که دیگر نیست .

---------- 

نگاه کن که چگونه ساقه های نازک من

دوباره جوانه می زنند

در زیر بارش بی امان باران.

-----------------

دست هایم را به تو می سپارم

خاطراتم را نیز

سبزم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 20:19  توسط مهتاب  | 

 

آرزوهایم کنار غیبت خیال

به سرانجام می رسند

دست یافتنی نباش خیال من

چرا که پوچ خواهی شد

وقتی درون دست هایم آب  می شوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:50  توسط مهتاب  | 

 

بودن

تقلا برای بودن

واصل گشتن به امید

باز هم بودن

و تقلایی دیگر ........

در انتظار هیچ سواری نمان

راه دور نیست

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:32  توسط مهتاب  | 

 

شبی آرام می خوابم

که شاید قصه ای از ما فرو افتد........

***************************************************

سرتاسر وجودم حسی شده است که شاید نباید باشد. شده ام چرنده ای که تمام لحظه ها را ناخواسته نشخوار می کند . امید هایمان که نا امید نشده است هنوز... ولی کم رنگ که شده است .

********************

دیگر خستگی هایم را میان دست های تو رها نمی کنم

آنگونه که شب

پنهان می شوم مهتاب گونه از نگاه سرد تو....

آواز می خوانم

نه به آن امید که گوش بسپاری

از آن رو که بدانم هنوز هستم

با آنکه تو هستی و نیستی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط مهتاب  | 

و اینک نشسته میان شبی سرد و دور
زنی با هزاران امید و نیاز
*****************************************
دست هایم را می گشایم
به سوی یک امید
و پروازی از جنس ابریشم و نیلوفر
آه نمی کشم ..
چرا که امید هایم دوباره شکل می بندند
درون قصه های تو.....
اینجا خانه ی من است
کنار خنده های کودکانه
راز هایم را خواهم گفت
وقتی که از بوسه های دوست داشتن سر شارم کنی

 

*تهران / بازهم شلوغ و دوست داشتنی / هیچ گاه فراموشت نکرده ام که ترکت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:32  توسط مهتاب  | 

من خوبم !!!!!

=====================================

ای خاطره ی یخ بسته

میان کویر زرد آرزوها

بیش از این انتظاری نیست .

روی  لاجوردی رویای ات خم می شوم

تاب نمی آورم

صدایت می کنم

دور می شوی

تاب می آورم

و تنها تاب می آورم.............................

 

*نمی خواهم به فردا برسم . فردایی که نخواهی بود . و طنین فریادهای گوشخراش را بشنوم . نمی خواهم به فردا برسم که نباشی و نباشم دیگر..............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:59  توسط مهتاب  | 

قصه ای که هیچ کس نمی خواهد بخواند

 

از زاویه اول:

هنوز پیغام رو تایید نکرده بود که صدای مهیبی بلند شد و سوزش شدیدی رو روی سمت راست شکمش احساس کرد. با ترس نگاهی به پایین انداخت و ....

از زاویه دوم :

چشمش چند لحظه باز شد . دید توی سالنی روشن روی تختی دراز کشیده و به سرعت چراغ ها از جلو چشمش رد می شدند. لبخند هانس رو دید و بعد باز شدن یک در.....

از زاویه سوم :

نشسته بود توی تختش .شکمش پر از پنبه و باند و این چیزا بود . داشت به اتفاقی که نباید پیش میومد فکر می کرد . لبخند تلخی و صدایی که از اون طرف تلفن برایش دعا می کرد .و داشت دوباره پیغامی رو می نوشت که هیچ وقت ارسال نشد...

 

شب سرد امید. انتظاری برای ابد .و عشقی برای همیشه .. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 3:20  توسط مهتاب  |